اعمال ماده 477 در مورد احکام قطعی تبرئه
حکایت آن قاضی که در این دنیا احکام قطعی تبرئه را نقض می کرد با اعمال ماده 477 و چون به سرای باقی شتافت در حق او چنین کردند و در این حکایت اشارتی است به سختی قضاوت و محاکمه قضات در دیار آخرت برای پرونده هایی که در دنیا رسیدگی می کردند
در آغاز باید شنید این سخن
که فرمود سعدی به هر مرد و زن:
«چو آهنگ رفتن کند جان پاک
چه بر تخت مردن چه بر روی خاک»
کنون گر تو ای قاضی نامدار
نماینده عدل پروردگار
«چو آهنگ رفتن کنی سوی یار»
چه «عضو معاون»، چه یک دادیار
به سرعت تو را میبرندت بهشت
اگر نیکخویی و نیکو سرشت
اگر خوب خواندی تو پرونده ها
اگر گوش دادی به خربنده ها
اگر استماع سخن کرده ای
بسا رفع حزن و محن کرده ای
همانا که جنت سزاوار توست
چرا چون که نیکی همه کار توست
وگر ناپسند است کردار تو
و یا نادرست است رفتار تو
چه در رشت قاضی، چه در چابهار
چه در کاخ و در کسوت مستشار
سرانجام باید به آنجا روی
به درگاه آن عدل علیا روی
کنون قصه قاضیان ساز کن
ز پرونده و خواندن آغاز کن
در سرسری رسیدگی کردن به پرونده ها
قضا را اگر تو قضا کرده ای
همه کارها با هوا کرده ای
اگر ماستمالی شده کارها
نخواندید پرونده را بارها
نگاهی بیانداختی سر سری
به پرونده ها، یک، پس از دیگری
به جای تامل در اوراق آن
ز شاکی بپرسی که: واگو عیان
که حرف حساب تو ای مرد چیست؟
جوابم بده روبرویم بایست
چرا آمدی پیش من این زمان؟
من و این همه کار و این مردمان
سریع و شتابان و در یک کلام
به من بازگو و زبان کن به کام
چو شاکی بیامد دهان وا کند
تو گفتی که: کافی است ای بی خرد
:سپس بازگشتی به سوی طرف
چرا مال این مرد کردی تلف؟
تو واگو جوابت به این مرد چیست؟
.وگرنه سزای تو، بد کیفری است
بگفت او که مالی تلف ناشده
نگاهی به آن برگه کن، تا شده
در آنجا نوشته که این پیر مرد
همی قفل دکان من باز کرد
ولی من نکردم چنین کار ها
«بود کیش من مهر دلدارها»
در عتاب قاضی به متهم
بگفتا که ای ییرمرد شرور
ز سیمای تو من بخوانم غرور
تو خوانی بر من از این شعر ها
«بود کیش من مهر دلدارها»؟
تو بسیار گوی و تو مکثار قول
تو خواهی نمایی مرا پاک هول
در دفاع متهم از خویش
بگفتا که ای قاضی پرگذشت
نگفتم هنوز آنچه بر ما گذشت
نخواندی شما باز پرونده را
نزن این حقیر سرافکنده را
تو بگذار تا قصه گویم عیان
که دعوا نشاید شدن بی بیان
بیا یا بخوان جمله اوراق را
و یا بشنو از ما تو مصداق را
عتاب دوباره قاضی به متهم و نشنیدن دفاع او
بگفتا که من قاضی کشورم
به دیوان و داد و سرا اندرم
چو قانونگذارم به من علم داد
همو «علم قاضی» به نزدم نهاد
چو بینم تو را، «علم قاضی» به من
بگوید که این است آن راهزن
سزاوار مرگ و مجازات سخت
که باید بیفتد در آن چاه نفت
بسوزد در آن زین زمان تا ابد
به جرم تباهی و کردار بد
در بیان از حال رفتن و مردن متهم پس از شنیدن حکم قاضی
چو بشنید این، ناگه از حال رفت
تو گویی که بر او دو صد سال رفت
چو آمد طبیبی همانجا سرش
بگفتا که سرد است بس پیکرش
روانش نمودند سوی «بهشت»
که بر تارکش لفظ «زهرا» نوشت
در سوال از قاضی در جهان آخرت از محاکمات مذکور
کنون آمدی نزد ما، باز گو
زمان بس وسیع است، با ساز گو
چرا کشتی آن پیرمرد مریض؟
نترسیدی از اینچنین رستخیز؟
دفاع قاضی از خویش و نشان دادن فیلم محاکماتش به وی
بگفتا که پرونده ها بد زیاد
و من این حکایت ندارم به یاد
بگفتند پس فیلم آن پخش کن
چو دید آن کلیپ باز گشتش سخن:
که والله انبوه ارجاع ها
دمارم برآورد و شد کارها
پشیمان شدم این زمان زان امور
و می ترسم از این همه مار و مور
در بیان نپذیرفتن عذر قاضی و محکوم شدن وی در سرای باقی در مرحله بدوی
سرانجام آن داد پایان گرفت
وبال عملکرد، دامان گرفت
بگفتند: بدوی، علیه تو داد،
چه رایی ! غلیظ و غلاظ و شداد
کنون گر بخواهی برو آن مکان
تو تجدید خواهی و ما خواندگان
برفت آن زمان زود نزد قضات
که تجدید خواهم من از این جهات
پس از ماهها؟ نی، بلافاصله
به مقصد شد آن برگه ها واصله
در بیان رسیدگی تجدید نظر به پرونده قاضی در سرای آخرت
بگفتند واگو جهاتش که چیست؟
بگفتا که بس نکته ها گفتنی است
یکی آنکه جاهل بدم آن زمان
به تقصیر نه، بلکه چون قاصران
نخواندم همه درسهای حقوق
نفهمیدم این بحث ها، وین شقوق
فقط خوانده بودم که اطلاق چیست
گمان کردم آدم در این باغ نیست
ز الفاظ قانون و قانونگذار
بسی رنج بردم در آن روزگار
چنین گفت و نطق خود آغاز کرد
فرایند پرونده ها باز کرد
که اینگونه ارجاع و اوصاف بود
قوانین بسی سخت و ناصاف بود
مرا چاره جز کار آنجا نبود
نه دنبال اجحاف بودم نه سود
شما چون در اینجا قضا کرده اید
قضای مرا با چه سنجیده اید؟
به هر ماه سیصد نزاع و جدال
به شعبه سرازیر و با عرضحال
همان ماه اول بگفتم به زن
که ای زن چنین کار ناید ز من
چو فردا شود می روم مجتمع
و گویم که دیگر نباشم تبع
مرا عفو از این کار دشوار کن
ببخش و از این کار بی کار کن
ولی جملگی، خواجه و مرد و زن
بگفتند تکلیف را دم مزن
قلم رفع کردند بر خلق عام
که اکراه گشتند بر شرب جام
از این رو سزاوار عفوم کنون
اگر عقل بوده و گر نه، جنون
به اجبار ماندم در این جای و پست
به اکراه و سختی نه شادان و چست
اگر من به جای دو گوش و دهان
دو صد گوش می داشتم همزمان
نمی شد که شاکی کنم استماع
و یا زاهدی را به رقص و سماع
پس آن علم قاضی به دادم رسید
که می دیدم از پرده ها ناپدید
خیالی و خوابی و اوهام بود؟
ندانم ولی نزد من جام بود
گناهی اگر هست قانونگذار
بگویید پاسخ دهد در مزار
پس از قصه ها و دفاعات مرد
سرانجام پایان گرفت آن نبرد
در بیان رای تجدید نظر در آخرت به نفع قاضی
به اجماع آرای هر سه قضات
شد آن رای بدوی ز پرونده پاک
بگفتند آری سزاوار نیست
بر این قاضی البته باید گریست
چو حکم برائت به دستش رسید
بشد شاد و زد داد و از جا جهید
در بیان اعمال ماده 477 علیه قاضی مزبور
ولی ناگهان قاضی بینوا
چو مالید چشم و بشد روی پا
برفتند خواهان به دیوان کاخ
به چار و دو هفت تیز کردند شاخ
که رای برائت همی بشکنند
چو اعمال هفتاد و هفت می کنند
در بیان اینکه نباید ماده 477 را در مورد احکام برائت اعمال کرد
مگر در مورد قاضیانی که قبلا در حق مردم چنین کرده اند
ولی گفته آمد که این راست نیست
برائت به این ماده نشکستنی است
ازیرا که آن حکم، بی کم و کاست
سزاوار احکام محکوم هاست
کجا در جهان آنکه مجرم نبود
به یک حیلتی باز مجرم نمود؟
چو قاضی از این نکته آگاه شد
تو گویی گدا بود و پس شاه شد
ولی یادش آمد که در آن جهان
چه آورده بد بر سر مردمان
در این بین ناگه کسی بانگ زد
که قاضی از این حکم بیرون رود
که یعنی برائت نباید شکست
بجز قاضیان را که بودند مست
در بیان نقض حکم برائت قاضی در اجرای ماده 477 و مجرم شمردن مر او را
زدند آن برائت به سر بر زمین
شد ابطال، آن رای داد آفرین
بیفتاد چون پیرمرد قدیم
به پا بر زمین و به سر در جحیم
گرفتند و بردند و انداختند
وزو هیزمی تازه تر ساختند
«کنون گر تو در آب ماهی شوی»
و یا همچو آن مرد قاضی شوی
سرانجام باید بگویی جواب
چه رفتارها کرده ای نا صواب
http://shariatbagheri.blogfa.com/post/129